زندگی،
برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه است.
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.
زندگی چون پیچک است،
انتهایش می رسد پیش خدا!
|
زندگی، برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه است. ریشه هم هرگز اسیر باد نیست. زندگی چون پیچک است، انتهایش می رسد پیش خدا!
+ نوشته شده توسط فروغ در سه شنبه 1387/04/11 و ساعت
14:17 |
-همیشه این را به یاد داشته باش که:یک حقیقت تلخ بهتر از یک دروغ شیرین است
-بزگترین کارها سرآغازشان کوچکترین کارها بوده است. + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت
22:27 |
"تقدیم به بهترین بهترین من مادر.
او که در صفحه ی شطرنج زندگی،همه ی مهره هایم مات مهربانی اش شده اند."
نوازش هایم را در کدامین غزل جای دهم.باز هم واژه های مهربان را به بازی می گیرم.نه!نمی توانم. گم کرده ام واژه ای را که سطر های خیالم را آبی کند.ای دست های پینه بسته ات بهانه ی گریستن مــن،تو را در کدامین تــرانه جای دهم.بی تو ،زیبا ترین کلماتم خسته اند و تکراری.بـــی تو واژه هــــــا مـرده اند.با تو پرســـتو ها را کوچ می دهم و با غرورت با صلابت بودن را می آفرینم،و از صـــدای قلبت، سکــــه های عشق را به وجود مــی آورم و با سکوتت خدا را صدا می زنم.تا بدانـی هیچ چیز زیباتر از وجود یک مـــــــادر نیست. بدان ای مهربان که رنج نگاهت را در کیسه ی خیالم آویخته و آن را تا ابد به دوش غزل هایم سپـرده ام تا تنها ترین غمت را در گوش زمان فریاد کند،ای تنها ترین تنهایان. + نوشته شده توسط فروزان در یکشنبه 1387/04/02 و ساعت
12:58 |
یک صبحدم نثار تو ،گل های یاس را از شاخه چیده ام اینک ،همیشه یاد تو را می پراکند یاس سپیده دم!
شعر از فریدون مشیری + نوشته شده توسط فروغ در پنجشنبه 1387/03/30 و ساعت
14:33 |
چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشـای تو به اندازه ی پروانه شــدن زیبایی... + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/22 و ساعت
17:17 |
بوسه شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ مانده در ظلمت دهلیز خموش اختران دوخته بر منظره چشم ماه بر بام سراپا شده گوش
در میان بود به هنگام وداع گفتگویی به سکوت و به نگاه دیده ی عاشق و لعل لب یار دل معشوقه و غوغای نگاه
عقل رو کرد به تاریکی ها عشق همچون گل مهتاب شکفت، عاشق تشنه لب بوسه طلب هم چنان شرح تمنا می گفت
سینه بر سینه ی معشوق فشرد بوسه ای زان لب شیرین بربود دختر از شرم سر انداخت به زیر ناز می کرد،ولی راضی بود!
اولین بوسه ی جان پرور عشق لذت انگیزتر از شهد و شراب لاجرم تشنه ی صحرای فراق به یکی بوسه نگردد سیراب
نوبت بوسه ی دوم که رسید، دخترک دست تمنا برداشت عاشق تشنه که این ناز بدید بوسه را بر لب معشوق گذاشت! فریدون مشیری + نوشته شده توسط فروزان در یکشنبه 1387/03/12 و ساعت
17:15 |
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت
باز بر خواهم گشت تو به من می خندی،من صدا می زنم آی: باز کن پنجره را پنجره را می بندی...
حمید مصدق + نوشته شده توسط فروغ در شنبه 1387/03/11 و ساعت
16:5 |
سلام ای غریبه ی همیشگی!
مرا که می شناسی؟منم! همان که با تو همکلاسی ام،همان که با تو سال ها مسافر غریب راه بوده است! و رد پای چشم های هردومان به سوی تخته ی سیاه بوده است. من و تو سال های سال کنار هم نشسته ایم،ولی هنوز دستهایمان غریبه مانده اند ! و چشم هایمان برای هم ترانه های دوستی نخوانده اند. میان ما همیشه یک پل شکسته بوده است،و دستهایمان برای یک شروع همیشه خسته بوده است.نگـــــــاه ما برای هم همیشه مثل یک علامت سوال مـــــــانده است،و این جدایی غریب میان اسم هایمان،هزار خط فاصله نشانده است! به هیچ کس نگو که من دلــــم برای تو همیشه تنگ می شود!و هر زمان که غایبی دلم هزار راه می رود،هزار رنگ می شود! چقدر ساده است حل مسئله! اگرچه سال هاست ما برای حل آن کنار هـم نشسته ایم و آخرش طلسممان شکست و تا ابد علامت سوال محو شد...مجددا سلام!آشنای لحظه های من ! از این به بعد «مرا به نام کوچکم صدا بزن!» + نوشته شده توسط فروغ در سه شنبه 1387/03/07 و ساعت
12:4 |
صبح دو مرغ رها بی صدا صحن دو چشمان تو را ترک کرد شب دو صف از یاکریم بال به بال نسیم از لب دیوار دلت پر کشید آفتاب،خار و خس منظره ی چشم تو آبشار،موج فروخفته ای از خشم تو می شود از باغ نگاهت هنوز یک سبد از لاله ی خورشید چید + نوشته شده توسط فروزان در یکشنبه 1387/03/05 و ساعت
11:57 |
کوچه بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه ی جانم،گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید،
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت، من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی: ..."از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن، آب آیینه ی عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم:"حذر از عشق!ـ ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم،نه گسستم..." باز گفتم:"که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم،نتوانم!"
اشکی از شاخه فروریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم، نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم... بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
"فریدون مشیری"
+ نوشته شده توسط فروغ در جمعه 1387/03/03 و ساعت
23:3 |
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست فروغ فرخزاد + نوشته شده توسط فروغ در جمعه 1387/03/03 و ساعت
22:25 |
زندگانی همه صورتکده ای از یاد است
یاد یاران قدیم،یاد خویشان صمیم، زندگانی یاد است دلم از یاد کسان هر شب در فریاد است. روزگاری من و تو با یاران،شاد و خندان همه با هم بودیم، گرد هم عشق مجسم بودیم...کم کمک روز جدایی آمد! پاره های تن ما از بر ما دور شدند، نازنینان رفتند.خانه های دل مل یکسره بی نور شدند! گرچه رفتند ولی خاطره هاشان برجاست،یادشان در دل ماست، دل ما ناشاد است... ای عزیز باور کن زندگانی یاد است! + نوشته شده توسط فروغ در جمعه 1387/03/03 و ساعت
22:16 |
بیایید ... بیایید
تا در این خاک در این قلب های زیبا و پاک بجز عشق،بجز مهر دگر بذر نپاشیم! + نوشته شده توسط فروغ در جمعه 1387/03/03 و ساعت
22:8 |
ای نگـــاهت خنـــده ی مهتاب ها بر پـــرند رنـــگ رنگ خوــــــاب ها ای صفــــای جاودان هرچه هست بـــاغ ها،گـــل ها،سحـــرها آب ها ای نگـــــاهت جـــاودان افـــــروخته شـــمع ها،خورشــیدها،مهتاب ها ای طــــــــــلوع بــــــــــــی زوال آرزو در صفــــای روشــــنی محـــراب ها نــــــاز نوشــــینی تو و دیدار توست خنـــــــده ی مهتــــــاب در مرداب ها در خــــرام نــــــــازنینت جلــــــوه کرد رقــــص مــــاهی ها و پیچ و تـــاب ها شفیعی کد کنی + نوشته شده توسط فروزان در پنجشنبه 1387/03/02 و ساعت
20:4 |
محبت از درخت آموز، که سایه از سر هیزم شکن هم برنمی دارد!
+ نوشته شده توسط فروغ در پنجشنبه 1387/03/02 و ساعت
11:44 |
ای مردم کویر،سلام ما را به چراغ ها برسانید. بگویید قدر آب را می دانیم!
+ نوشته شده توسط فروغ در پنجشنبه 1387/03/02 و ساعت
11:17 |
+ نوشته شده توسط فروزان در پنجشنبه 1387/03/02 و ساعت
11:10 |
به نسـیمی همه ی راه به هم می ریزد کی دل ســـنگ تو را آه بـــــــم مـــی ریـــــــزد سنگ در بـــــــرکه مـــــی اندازم و مـــــی پنــدارم کـــــه به ایـــن سنگ زدن ماه به هم مـــی ریــــــــزد عشق سنگی اســـــت که بر سنگ دگر مــــــــی چینند گــــــــــــاه مـــــــــی ماند و ناگاه به هـــــم مــــــــی ریـــــــزد آنچـــــــــه را عقــــــــل به یک عمـــــــــر بدست آورده اســـــــــــــت عشــــــــــــق یـــــــــــک لحــــــــــــظه ی کــــــــــوتاه به هـــــــــم می ریزد آه یـــــــــــــــک روز همـــــــــــین آه تـــــــــــو را مــــــــــــــــی گیــــــــــــــــــــــــــرد گـــــــــــــاه یـــــــــــــک کـــــــــــوه به یــــــــک کـــــــاه به هــــــــــم مـــــــــــــی ریـــــــــــــزد
ابوالفضل نظری + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
10:59 |
-حباب ها قربانی هوای درون خود هستند،بی هوا باشیم.
-ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری. -اگر تنها ترین تنها شوم،باز خدا هست.او جانشین همه ی نداشتن هاست. -کسانی که پرواز بلد نیستند،هرچه اوج بگیری تو را کوچکتر می بینند. -زندگی کتابی است پر ماجرا.هیچ وقت آن را به خاطر یک ورقش دور مینداز!... + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
10:45 |
ای ســــــراپایــــــت ســــبز دسـت هایت را چون خاطره ای سوزان در دســـت هـــای عـــاشــــق من بگـــــــــذار و لبانت را چون حسی گرم از هستـی به نوازش لب های عاشق من بگذار باد مرا با خود خواهد برد فروغ فرخزاد + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
10:38 |
بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایه ایم و خـانه ی هم را ندیده ایم + نوشته شده توسط فروغ در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
2:13 |
برای آن که به طریق خود ایمان داشته باشیم،لازم نیست که ثابت کنیم طریق دیگران نادرست است.کسی که چنین می پندارد،به گام های خود نیز ایمان ندارد.
پائولو کوئلیو + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
2:4 |
همه گویند:تو عاشق اویی
ــ گرچه دانم همه کس عاشق اویند ــ لیک می ترم، یا رب! نکند راست بگویند؟
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده توسط فروغ در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
1:46 |
دانی ز چه در پــای گل سرخ بود خــــار
از بس کـه به گلزار ز شـــــوق تو دویده از چیست که بلبل شده دلباخته ی گل زین رو کـه یکی روز گلی دست تو دیده + نوشته شده توسط فروغ در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
1:43 |
بــــرای دیدن یک لحظه ی کوتاه آن چشمان زیبایت
نگـــــــاهم مـــــــــی رود تا بیکران دریای چشمــــانت که شــاید لحظه ای آرام گیرد در میان چشم زیبایت ولی در پیچ و تاب موج های ساحل دریای چشمـانت نگــــــــاهم محـــــــو می گردد درون چشم زیبــــایت همین کافیست تا یکی باشند چشمانم و چشمانت + نوشته شده توسط فروغ در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
1:39 |
میخ خاطره به دیواره ی دل در قاب طلایی تصویر تو را نصب کرده ام اگر میخ خاطره ها نباشد قاب عمرم می افتد و سکوت پر احساس بدون هر اسم می شکند ای ستون استوار همه ی امیدهایم دست های لرزان پر احساسم را به سوی درخت پر ثمر الطافت دراز می کنم با امید این که بی بهره برنگردد و با جفایی دیگر میخ خاطرات خوبمان را از دیوار دل برنگیری که چه سخت است شنیدن صدای شکسته شدن قاب خاطرات + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
1:31 |
در وادی عشق،عاقلانه زیستن دیوانگی است
+ نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
1:26 |
برگرد شبی تنها تو را صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از جست و جو در کوچه های آبی احساس تو را در بین گل هایی که در تنهاییم روییده بود جدا کردم تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمی نیست..... و من تو را در دشتی از احساس تنهایی رها کردم حریم چشمانم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و تاریک بستم تو بی آن که به فکر غروب چشمان من باشی نمی دانم کجا؟با کی؟برای چه؟!رفتی.... آن گاه بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و من با آن که میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد....برگرد + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
1:24 |
من خیال سبز بودن را زیر آسمان بر پرده ی عقل به تصویر می کشم و ذرات هستی را زیر سقف روزگار می شمارم و بشریت را هر چند از قماش جاهلان،دوست دارم،زیرا میتوان آن هارا دید و عبرت گرفت. سارا میرزایی
+ نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
1:15 |
تو همچون پرستویی در خزان زده ترین روزهای زندگییم در عمق ویرانه ی قلبم لانه کردی. وسعت وجودت را در خانه ی حقیرانه ام به نگاه می نشینم و در آرزوی صدمین سال وجودت خواهم ماند. تو در میان صفحه هایی از تاریخ وجودم،تنها پرنده ای خواهی بود که کوچ نخواهد کرد. + نوشته شده توسط فروزان در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت
1:8 |
|
|